نگار عسلی اینروزا......

 سلام به همه ی دوستای گل و عزیزقلب

شرمنده ی روی ماه همتون که خیلی وقته که وقت نت اومدن نداشتم و بسیار سرم شلوغ بود   تا اینکه امشب یعنی شب یازدهم ماه مبارک رمضان موفق شدم بیامو وب نگارو به روز کنم هورا

نگار عسلی هنوز راه نمیره اما دستشو اینور اونور میگیره و چند قدمی برمیداره همه میگن تنبل تشریف داره اما من میگم خوب جسش کوچیکه بازم خوبه نه متفکر خوب  بازم خوبه خودم به خودم همیشه اعتماد به نفس میدم خندهنیشخند این روزا نگار یا گرفته چند کلمه حرف میزنه مثلا میگه مامان یا مامانی ,بابا یا بابایی میگه بیا یا برو یا بگیر و چندتا کلمه ی دیگه مثل نیااااااا یعنی نگار  البته بیشتره کلماتش نیاز به ترجمه داره که فقط مامانش اونارو میفهمه لبخندو خیلی شیرین اینارو میگه و بسیار شیرینی با مزه شده  وقتی هم بهش چیزی میگی بعد میگی مثلا اینارو بخور نریزی خووووووب اونم سرشو کج میکنه و میگه اوووب یعنی خوب بعضی کارارم خیلی خوب بلد شده بلده بوس کنه یا چشمک بزنهماچچشمکفرشتهو  قربونش برم خیلی خیلی شیطون تو این دوسه روزه هم یه کم بیشتر اذیتم میکنه و به بهونه های الکی گریه و دادو هوار راه میندازه و منو کلافه میکنهکلافهالبته خیلی زود یادش میره همشم بهونش اینه که بریم بیرون که تو حیاط یا تو پارک بازی کنه یا با بچه های دیگه بازی کنه  یا ببرمش تو خیابون بگردونم تا مغازه هارو نگاه کنه و کلی ازین کارا ذوق میکنه و میخنده بعد اظهرام که دیگه از ساعت پنجو نیم به بعد نمیشه تو خونه نگهش داشت باید حتما بریم خونه ی مامانیش تا با مامانیو عمه کلی بازی کنه و بعضی شبام تا دیر وقت اونجاییم و باباجون هم میاد اونجاچشمک تازگیا برای نگار یه سه چرخه خریدیم که خیلی دوسش داره و هر وقت میریم بیرون توش میشینه و کلی کیف میکنه و فقط هم باید مامانش  اونو ببره و کسی غیر مامانش نمیتونه نگارو ببره چون نگار خانوم همش به پشت سرش نگاه میکنه تا ببینه مامانش اونو میبره یا کسه دیگه هست اگه کس دیگه ای باشه میگه برووووو بعدم رو به من میکنه و میگه بگــــــــــــــــــــــــیر خنده

البته من خودمم ازین کارش خوشم میاد چون دوست دارم فقط خودم ببرمش فکر میکنم دیگران بلد نیستن میندازنش زباننیشخند امروز  با عمه کوچیکه که بعد اظهر اومده بود خونمون  داشتیم تو خیابون میرفتیم نگار عسلی هم رو سه چرخش نشسته بودو منم همش حواسم به مغازه های دورو برم بودنیشخندکه دیدم چندتا خانوم از روبروم میومدن که گفتن اخـــــــــی اینکه خابه منم تا نگاه به نگار کردم دیدم سرش افتاده و خابه اینقد ناز خابیده بود کمربندشو باز کردم و گرفتم بغلم و سه چرخرو جدا اوردیم تا رسیدیم به خونه ی مامانیلبخندما هر روز تو خونه ی مامانی با عمه کوچیکه و مامانی قران میخونیم که نگار هم این وسط از وقت استفاده میکنه و هی میادو میگه دی دی دی دی و دی دی میخوره همون شیر  مامانیشو میگه دی دی ازین به بعد اگه خدا بخواد بیشتر میام تو نت وراستی گوش شیطون کر نگار چند روزیه که یه کم از بد غذایی افتاده و غذا میخوره

اینم نگار با سه چرخشقلب

و نگار عسلی در حال لباس عوض کردن که مامان از وقت استفاده کرده و ازش عکس انداخته.

و نگار عسلی بعد پوشیدن لباسش

/ 3 نظر / 7 بازدید
اسماعیل

سلام[گل] ببخشید دیر امدم عید شما هم مبارک ونماز روزهاتون قبول...[قلب] ماشالله نگار دایی...[بغل] -------------------------------- تعداد دقیق مژه هایت را میدانم تعجب نکن ، مگر زندانی کاری جز شمردن میله های زندانش دارد ؟[گل]

نازی

سلام خداحفظش کنه انشاا.. سایتون همیشه بالا سرش. مواظبش باشین . موفق باشین.