خاطرات تلخ و شیرین منو نگار عسلی

اینروزا بازیه نگار همون خاله بازیه که نمیدونم قدمتش به چنر هزار یا میلیون سال میکشه من از وقتی یادمه تا میخواستن بهمون بگن برید بازی کنید میگفتن بچه جان برو یه گوشه بشن خاله بازیتو بکن ده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه نیشخند

اینم عکسای فاطمه نگارم در حال خاله بازیقلبمژهبغلیه موقع تو خاله بازی یه کارایی میکنه که دلم میخواد همونجا یه لقمش کنم هام بخورمشنیشخنددقیقا کارای منو ضبط میکنه به عروسکاش یا به قول خودش به بچه هاش تحویل میده مثلا به عروسکش میگه: دوست دالی بلیم پارک ؟خوب اگه دوست دالی باید دخله (دختره)خوبی باشی اگه دخله خوبی نیستی (نباشی)اصلن نه بیلون نه پارک فهمیدینیشخندبعدم عروسکاشو سره اخر میاد میندازه تو اشپزخونه میگم مامان چرا اوردی اینجا انداختیش میگه این دخله بدیه انداختمش از خونه بیرونخندهالبته اینجاش به من نرفته  خداییش من اینقدر خشن نیستم دیگه نیشخندخنده

اینم عروسک بخت برگشته ی نگاره که نگار با مداد شمعی نقاشیش کرده اینقدم قشنگ براش مزه و ابرو میزاره قلببغلمیگه: حالا گشنگ  (قشنگ)شدنیشخند

 

راستی یادم رفت بگم این لباس خوگلم زن دایی جونش براش دوخته که نگار خیلی دوسش داره بااینکه براش بلنده ولی تو تنش خوشگله و دوسش داره زن دایی جون ممنون دست گلت درد نکنهقلبدر ضمن تا یادم نرفته خاله جون  منم تا جایی که دلتون بخواد انواع خوراکیای خوشمزه برا نگار اوردخوشمزه که دوسه ماه هر چی میخورد تموم نمیشد دست گلت درد نکنه خاله جونم قلبوالبته مامانی جون که هر وقت میاد اینقدر همه چی میاره که تا یه سال همه چی داریم خوشمزهخوشبحالمون ممنون مامانی جون دست گلتون درد نکنهقلب

نگار تازگیا یاد گرفته و از پشتی به جای اسب استفاده و پتیکوپتیکو میکنه  رفتیم براش اسب بخریم اما دیدیم قدش به هیچ کدوم از اسبا نمیرسید بنابراین گفتیم یه کم دیگه صبر میکنیم بعد میخریم لبخندالبته اسب از جنس پلاستیکی بود که نگار قدش بهش میخورد اما جنسش خوب نبودمتفکر

اینم نگار و حدیثه در حال خمیر بازی مژهاینم نگار درستیده که کلی ذوغ کرده بودنیشخندمثلا طرح انداخته با سره خودکارقلب

اینمم نگارو حدیث به کمک هم درستیدنمژه

در ضمن حدیث عمه این روزا به سن تکلیف رسیده که از همینجا بهش تبریک میگیم  قلبهورا

[ ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ٧:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مامان نگین ]

[ نظرات () ]