خاطرات تلخ و شیرین منو نگار عسلی

قلبسلامماچ

سلامی چو بوی خوش اشناییلبخند

سلام سلام صدتا سلام............

چند وقتی بود وقت به روز کردن وبلاگ نگارو نداشتم خجالتدیگه,نگار تو ای روزا که دقیقا هشت ماهو هفت  روزشه بسیار شیرین و دوستداشتنی شده بغلهفته ی پیش شب اربعین با نگار و عمه هاش ومامانی و دختر عمه رفتیم هیات تا وقتی چراغا روشن بود نگار بازی می کرد وقتی نشستیم یه بچه داشت غذا می خورد نگار اینقد نگاش کرد چشم ازش بر نمی داشت اصلانم نمی نشست می گفت منو بلند کن وایسم بعدم رو به دختره می کردو دهنشو جمع می کردو میگفت هووووووو .....هوووووووووو یعنی می گفت به منم بده خوب شد کسی زبونشو نمی فهمید وگر نه میگفتن این بچه که قحطی زدس اخه باید می دیدین چیکار می کرد زبان اون دخترم بعد خوردن غذاش همش دوروبره نگار می چرخید یه بار دستشو می گرفت یه بار پاشو میگرفت هر چند لحظه یه بارم یه لبخندی میزد که قیافش عین موشا می شد تقریبا 5سالش بود خیلی هم خوشگل بود اما کلافم کرده بودکلافهلامپارو که خاموش کردن نگار  گریه میکرد که بلند شدمو راش ببرم اون دخترم که اسمش فاطمه بود همینجور دنبالم میومد منم که اعصاب تعطیلخمیازهخابمم گرفته بود نگارم فکر می کرد چون لامپا خاموشه باید بخوابه واسه همینم گریه می کرد ناراحتاون دخترم یه ریز سوال می پرسید سوالخاله چرا گریه میکنه سوالخاله چرا نمی شینی؟؟؟؟؟؟؟؟و؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه منو بگو هی در جوابش یه لبخند بی مزه  می زدم وجوابشو با نهایت ادب می دادم اما تو دلم می گفتم  کوفت خاله زهر ماره خاله برو  سره جات بشین دیگه نیشخندخوب شمام بودین قاطی می کردین دیگهنیشخند خلاصه خدارو شکر تموم شدو شامم چلو کباب دادنخوشمزه اخه من چلو کباب خیلی دوست دارم بگذریم ,نگار عسلی تازگیا یاد گرفته دمری می شه و عقب عقب میره تا میرسه به میزی  مبلی یا هر جای دیگه ایلبخندنگار تازگیا یاد گرفته دستشو به لبش میزنه و صدا در میاره بووووبووووبوووبووبوبوبو دیروزی رفتم زانو بنداشو  براش اوردم اینقد ذوق کرد همش می گفت ببببببببببببببه بببببببببببه به به به پوشوندم براش تا یه کم عقبکی رفت تا خسته شد بعدم درش اوردمو دادم بهش می گفتم نگار زانو بندات کو؟اونم بلند می کرد یعنی ایناهاشش نگار تازگیا به زبون خودش حرف می زنه بهش می گی مثلا  ای چیه لباشو جمع می کنه و می گه اووووواوووواوواوووووووووووو جلو اینم با عکسش همینطوری حرف می زنه ماچبغلفدات بشم با اون زبونت منم کلی ذوق مرگ میشم جدیدا یا گرفته چیزیو به ادم بده می گم اونی که دستته بده  پرتش می کنه یعنی داد دیگهتشویقدخملم هر روز یه چیزه جدیدتر یاد می گیرهمژهاینم عکس عقبکی رفتنش

اینم موقعی که ازش میپرسی چی کا می کنی سوالبهت می گه

جالب اینجاست خودش می دونه زا نو بنداش یا جوراباش واسه کجاست خودش میکشید به پاهاش یعنی داره خودش میپوشهقلبقربونت برم که اینقد باهوشیماچبغل بهش میگم موش موشی شو موش شدهخنده

 اینجام ازش میپرسم نگار زانو بندات کوشن؟ نشو میده

و بعدشم مثل همیشه با عروسکاش بازی می کنه با این تفاوت که دخملی تازگیا باهاشون حرفم میزنهمژهالبته به زبون خودشدستو پای عروسکم میکنه تو حلقشلبخند


به امیده یا گرفتن چیزهایی بیشتر چشمک از همه ی اونایی که  اومدنو به ما سر زدن وبرا مون نظرهای پر مهری نوشتن  کمال تشکرو دارم  به خدا میسپارمتونبامن حرف نزن به امیده دیدار

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مامان نگین ]

[ نظرات () ]